پوسیده جنازه ای ست در شرق گُذرِ قبرستان
از خاکِ کُهن برون افتاده
نه به انسان می ماند نه به آنچه تاکنون می شناسید
آیه های مقدٌس به استخوانش نوشته شده
به آب که شستشو می دهید
استخوان در آن حل می شود و آب می جوشد
پس به گوش شما وحی می شود
بنوشید این شراب مقدٌس که شما را منزه می نماید
این چنین است شما آلوده به هذیان می شوید
خود را به نام خدایان کهن فرا می خوانید
حال که در آن گوشه از قبرستان
اهریمن به خداوند می نویسد
این است ابلهانی که بر تو نسبت می دهند...
برف می بارد و زمستان در گذر است
کافران و مشرکان، خداپرستان و دین باوران
به راستی تفاوت آنان در چیست!؟...
هر گروه فاسد و فاسق بر این جهانند
به هر شعاع که از مرکز زمین فاصله می گیرند
برف می بارد و زمستان در گذر است
اینان نیز به دانه ای برف به زیر پا می مانند
پوسیده جنازه ای ست در شرق گُذرِ قبرستان
مانده اینک به چند میلیمتر از برف آمده ز کوهستان
استخوانی که نمانده جز اندک پوستِ به خاک مانده
چو برف آب شود به بهار
آن نیز به انتها خاک رفته و کرم خورده شود
زندگی این چنین است
گاه نه آن چه می نویسند و بر دیوار نشان می گذارند
یا به کتاب می نویسند و به کتابخانه پنهان می کنند...